رضا قلى خان ( هدايت )

699

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اى نكارين كه كوشت با ناخون ناخن‌براى بضم باى ابجد بمعنى مقراض است حكيم منوچهرى دامغانى در صفت اسب كفته كر بكردانى بكردد ور برانكيزى رود برتر از عنكبوت و حلقه ناخن براى ناخن پريان و ناخن ديو در فرهنكها آمده كه نوع از صدف شبيه به ناخن است و در تحفه كفته جسم صلبى است صدفى مدور بمانند ناخن آدمى كه بتازى اظفار الطّيب يعنى ناخنهاى خوش‌بو كويند براى خفقان و صرع نافع است چنان كه شاعرى كفته اين كرم بين كه از دلت خفقان * برده ايزد ز ناخن پريان يوسفى طبيب نيز كفته ناخن ديو را پريرويان چونكه در زير خويش دود كنند * صرع را نافع آيد و كردد حيض ايشان كشاده سود كنند ناخنه مرضى باشد از امراض چشم و آن معروفست كويند كه بديدن سهيل بر طرف شود و آنچه در چشم آدمى پيدا شود اكر معالجه نكنند زياده كردد و مانع ديدن شود و آنچه در چشم اسب پيدا شود اكر در زمان نبرند اسب را هلاك سازد يوسفى طبيب كفته در چشم تو چون ناخنه پيدا باشد * از بهر تو تشويش مهيا باشد چيزى كه در اين مرض بود فايده‌مند * در نزد حكيم روشنايا باشد حكيم خاقانى كفته ابرش خورشيد را ناخنه آيد ز رشك * تا تو بشبرنك حسن تا جثهء در جهان ناخواست در برهان بمعنى بيطلب آمده است ناداشت بمعنى بىشرم و بيحيا كفته‌اند شيخ نظامى كفته چنين آمده از بزركان پير * كه با هيچ ناداشت كشتى مكير و جماعتى كنكر و شاخشانه را نيز كويند چنان كه خسرو دهلوى كفته شوخى ناداشت ز جلاد پيش * كوتن غيرى برد اين جان خويش و ناداشتى بمعنى بىشرمى و بيحيائى است شيخ سعدى كفته بناراستى دامن آلودهء * بناداشتى دوده اندودهء نادان ضدّ دانا و آن را به عربى جاهل كويند و كفته‌اند نادان در كار آخرت هرچند در كار دنيا عاقل باشد ابلهست و بالعكس آن و مثل انست كه لو لا الحمقا لخربت الدّنيا يعنى اكر نباشند جاهلان هرآينه دنيا خراب مىشود و فى الخبر اكثر اهل الجنّة البلها نادرسته بضمّ دال و را آنچه ناتمام و نادرست باشد و مركّب غير تام التّركيب را نيز كويند و آن كاينات جو است مثال باد و باران و امثال آنها كذا فى الدّساتير نار انار است و نار بن درخت انار است و نارون مانند انار چه‌ون بمعنى مانند است آن نارون مشهور درخت ديكر است چنان كه كفته‌ام به زير نارونى آب نارون نوشيم يعنى آب نار مانند كه كنايه شراب باشد و در صفت نار وقتى كفته‌ام آن نار ببار اندر با چهره كلكون * چون حقه لعلى كه بكوهر شده مشحون با طعم تبرزد بود و رنك تبرخون يك نيمه رخش كفته و زو دانه‌اش بيرون كوئى كه دهانى است ز مشتى شده پرخون آغشته به خون اسپى دندانش بديدار نارپستان زنى كه پستانهايش آويخته نشده باشد شيخ نظامى كفته چه خرم كسى كو بهنكام دى به پيش آورد * منقل و مرغ و مى بتى نارپستان بدست آورد كه بر نارپستان شكست آورد از آن نار بن تا بفصل بهار * كهى نار خواهد كهى آب نار نارد بفتح را يعنى نيارد و نيارد يعنى نتواند و اصل اين لغت يار است يعنى توانائى و ديكر بمعنى جانوريست كه بر حيوانات چسبد و مكد و آن را نيز كنه كويند ناردان بمعنى دانه نار است و لب سرخ خوبان چنان كه بياقوت و مرجان تشبيه كنند بدانه نار نيز نسبت دهند چنان كه كفته‌اند رخانش چو كلنار و لب ناردان * ز سيمين برش رسته دو ناردان حكيم ارزقى كفته نارون كردار قداست آن بلب چون ناردان * ناردان بارد سرشكم در فراق نارون هم او كفته دانه نارش با من چو درآمد بسخن * ناردان كرد دلم راز غم آن دانه نار و اين ناردان مركب است از عربى و فارسى يعنى آتش‌دان ناردين بكسر دال سنبل رومى را كويند نارس ميوهء خام و نارسيده را كويند نارسا بمعنى نابالغ و ناواصل و ناقص و خام و كودكى كه هنوز بحدّ بلوغ نرسيده چنان كه در شرايع مهاباد نخستين پيغمبر عجم در باب ميراث اطفال نابالغ كفته چيز نارسيده نادان بدانائى دادكر درست‌پيمان سپاريد تا دانا رسيده شدن آن نابالغ ناركفيده يعنى انار شكافته بكسر را و فتح كاف فارسى